مش علی!!!
يک خورده بزرگتر شدم و وقتي يک روز علاقه پدرم را به فيلم گوزنها ديدم و اينکه پدرم خدا بيامرز چطور با ولع به ديگران ميگفت که فيلمش سياسيه. تصميم گرفتم که وقتي بزرگ شدم يک فيلمساز سياسي شوم و عليه محدوديت آزادي فيلم بسازم.طرح کاد اين آرزو اين بود که دستم رو به شکل دوربين در مياوردم و شروع ميکردم از اطرافم فيلمبرداري خيالي کردن.اماچند وقت بعد از شانس خوبم زد و انقلاب شد و ديگه احتياجي به ساختن فيلم سياسي براي نشون دادن محدوديت آزادي نبود!!!به خاطر همین قید کارگردانی رو زدم.
يک خورده بزرگترتر شدم و وقتي کتابهاي بزرگ علوي و صادق هدايت و صادق چوبک و ر- اعتمادي !!!رو خوندم تصميم گرفتم که يک نويسنده مشهور شوم و کتابهايم در تيراژ ميليوني بفروشد و جوانان از روي داستانهايم تمرين عاشقي بکنند.. طرح کاد اين آرزو هم اين بود که براي دختر همسايمون که چهار سال از خودم بزرگتر بود نامه هاي عاشقانه مينوشتم.نشون به اون نشون که وقتي من کلاس دوم دبيرستان بودم اون ازدواج کرده بود تازه صاحب يک بچه هم شده بود!!!به خاطر همین قید نویسندگی رو زدم
يک خورده بزرگتر تر تر که شدم و با نوشته هاي مسعود بهنود،فرج سرکوهی، عباس عبدي و عباس معروفي و…آشنا شدم تصميم گرفتم که براي نجات بشريت و دفاع از حقوق مدني مردم محروم دست به قلم شم. طرح کاد اين کار هم اين بود که مدتي کار روزنامه نگاري و حتي سردبيري کردم اما بعدا متوجه شدم من حتي نميتونم آب دماغ خودم رو بالا بکشم و از حق خودم دفاع کنم حالا چه برسه به اينکه بخوام مدافع حقوق ديگران بشوم!!! به خاطر همین قید روزنامه نگاری رو هم زدم.
الان يک مدتيه که عجيب دلم ميخواد که يک مغازه زير پله اي يک ونيم در يک متر داشته باشم. جلوش يک صندلي پلاستيکي ساده بگذارم و بشينم روش. چند پاکت سيگار و چند بسته آدامس و چند جعبه شکلات هم بيارم براي فروش.
هر روز صبح با آفتابه جلوي مغازه ام آب بپاشم پاهام رو بندازم رو پاهام و منتظر بمونم که هر چند وقت يکبار يک بچه پيداش بشه و بگه مشت علي! مشت علي! بابام گفته يک يسته آدامس بده!!!