عقل کل!!!
چند سال قبل:
از اونجا که من اولين نفري بودم که در ايل و تبار “جيم”موفق به کسب اخذ مدرک ليسانس از يکي از واحدهاي دانشگاه آزاد شده بودم و به خاطر همين افتخار اون موقعها ريش پرفسوري ميگذاشتم و معمولا هميشه يک کتاب کلفت جدول هم همراهم داشتم ،تعدادي از فاميل به من به عنوان عقل کل نگاه ميکردند. مثلا دائي کوچيکم که 3 تا بچه داره هميشه از من به عنوان يک الگو براي بچه هاش نام ميبرد و ازشون ميخواست هر چي سئوال دارند از من بپرسند!!!
من بي نوا هم هر موقع که به خونه شون ميرفتم بچه هاي 5 تا 9 ساله ي دائيم رديف، چهار زانو روبروم مي نشستند و چهار چشمي بهم زل ميزدند و سر تا پام رو ورانداز ميکردند و انگار که موجود عجيب الخلقه اي ديده باشند در گوش هم پچ پچ ميکردند!!!
مثلا يکبار دائيم همانطور که در اتاق مجاور پيژامه اش رو عوض ميکرد با صداي بلند ميپرسيد:عين جيم جان!اين پروستات پروستات که ميگن کارش چيه؟و رو چه مسائلي تاثير ميگذاره؟!!!
بچه ها همچنان زل زده بودند و منتظر پاسخ به سئوال پدرشان بودن که من هم با صداي بلند گفتم:دائي جان نميدونم ! چون من مديريت خوندم و از مسائل پزشکي زياد سر در نميارم!!!
زن دائي جان از آشپزخونه به کمکم آمد و گفت:مرد!خدا بگم چه کارت کنه اين چه سئواليه که ميکني . اين بنده خدا چه ميدونه!
بعد خطاب به من کرد پرسيد:عين جيم جان!من براي دائيت کاچي درست کردم اما نميخوره.اگه ميشه يک کم از خواص کاچي براش بگو تا بدونه چقدر خاصيت داره!!!
در حاليکه کم مونده بود بالا بيارم با بي ميلي گفتم:زن دائي جان والله نميدونم چون من رشته مديريت خوندم سر از مسائل تغذيه در نميارم!!!
در اين بين پسر دائي 9 ساله ام در حاليکه دستش رو به رسم اجازه در مدارس بالا گرفته بود گفت:اجازه ! پسر عمه عين جيم جان! شما ميدونيد چند تا ستاره توي آسمون هست؟بابام ميگه خيلي بيشتر از هزار تاست!!!(نبوغ خانواده عين جيم رو ميبينيد تو رو خدا؟)
گفتم:عزيزم نميدونم چون من رشته ام مديريت بوده اما فکر نکنم خود ستاره شناسها هم بتونند جوابت رو بدند چه برسه به بابات!
پسر دائي 7 ساله که وسطي هم هست پرسيد:پسر عمه عین جیم جان! شما ميدونيد چه کسي پفک نمکي رو اختراع کرد؟!!!
با نگاه معنا داري بهش گفتم:عزيزم من رشته مديريت خوندم از اختراعات و اکتشافات هم اطلاعاتي ندارم!!!
دختر دائي ته تغاريم که فقط 5 سال داشت در حاليکه دست تو دماغش کرده بود با صداقت بچه گانه اي گفت:پسر عمه ! هر چي از شما ميپرسيم که بلد نيستيد ! همه مديرها مثل شما اطلاعات دارند؟!!!
جواب اين يکي رو ندادم تا بزرگتر بشه و خودش به جوابش برسه. فقط خدا رو شکر کردم دائي جانم شعار کنترل جمعيت رو رعايت کرده بود و گرنه معلوم نبود بايد چند سئوال ديگه رو هم جواب ميدادم!!!
بعد از اون روز بود که من اون ريش و سيبيل نصف ونيمه پرفسوري رو براي راحت شدن خيال ديگران از بيخ و بن زدم!و خيال خودم هم راحت کردم!!!