عشق و خشونت!!!
بارها به اين بچه ها تذکر داده بودم که پارکينگ جاي توپ بازي و فوتبال نيست و حالا که کار به اينجا رسيده بود اين بار بدون اونکه چيزي بهشون بگم تصميم گرفتم شکايتشون رو پيش بزرگترشون ببرم.به خاطر همين با عصبانيت کتم رو روي دستم انداختم و درحاليکه با اون يکي دستم کيفم رو گرفته بودم با چهره اي بر افروخته و عصباني پله ها رو دو تا يکي کردم و در واحد 3 رو زدم.
خانم محمودي مادر بچه ها از پشت در گفت: جونم؟!!!؟(لطفا اشتباه برداشت نکنید و با حالت سئوالی بخونید)
با صدائي لرزان گفتم: عين جيم هستم لطفا چند لحظه!
بعد از چند دقیقه !!!خانم محمودي در را باز کرد و دوباره گفت : جونم؟(لطفا بازم اشتباه برداشت نکنید و با حالت سئوالی بخونید)
با ناراحتي و عصبانيت گفتم:خانم محترم شما کي ميخوايد حقوق همسايه ها رو مراعات کنيد؟آخه اين چه وضعشه؟ما از دست بچه های شما یک لحظه آرامش نداریم الان هم عزیزان شما با توپ زدند و آينه بغل ماشين من رو شکوندند!
خانم محمودي در حاليکه با يک تکان سر موهايش را روي شونه هاش تنظيم کرد وضمن زدن يک پک محکم به سيگارش با اون يکي دستش بند تاپش رو هم جابجا ميکرد با خونسردي و نگاه عاقل اندر صفيهي با صداي بلند از همون جا بچه هاش رو خطاب کرد و گفت:محسن جون!احسان جون! ماماني! کدامتون باز صداي آقاي عين جيم رو در اورديد؟!؟
با شنيدن صفت “جون” جوابم ر و گرفتم و با تسلط بر اعصابم با خونسردي گفتم:ببخشيد عذر ميخوام فکر کنم اشتباه شده چون من توقع اينقدر شدت عمل از شما رو نداشتم ميترسم با توضيحات بيشتر بلاي بيشتري سر بچه هاتون بياريد!!!