دیوونه!
نگهبان گفت:”بي آزارند با کسي کاري ندارند ميتوني از نزديک نگاهشون کني!”اما مسئله من ترس نبود اصلا دل ديدن اينجور آدمها رو ندارم به خاطر همين از پشت درختها و از فاصله 20 متري بهشون دقيق شدم.
زني پريشون حدود 40 ساله ترانه امشب شب عشقه هايده رو با تمام وجود ميخوند! هفت هشت نفري هم دور و برش براش دست ميزدند و به نشان رقص صرفا دستاشون رو طوري که دارند يک پياله رو ميچرخونند تکون ميدادند.
چند قدم جلوتر رفتم تا ترانه قبلي تموم شد و يکنفر ديگه ترانه ديگه اي رو شروع کرد. صداي هلهله و شاديشون قطع نميشد. وقتي به خودم آمدم ديدم نا خواسته تا چند قدمي شون پيشروي کردم. اين رو وقتي متوجه شدم که يکيشون به محض اينکه من رو ديد به بقيه دوستاش با دست نشونم داد.و اونها هم همه نگاهشون به من معطوف شد و با هم دسته جمعي زدند زير خنده!!! انگار که با يک ديونه روبرو شدند!
اين موضوع رو موقعي بيشتر حس کردم که تک تک با نشون دادن من در گوش هم يک چيزي ميگفتند و با تمام وجود ميزدند زير خنده. من همينطور وايستاده بودم و اونها هم همينطور ميخنديدند.
تا حالا جماعتي اينقدر صادقانه و صريح و رک و بدون رودربايسي و تعارف اينطور بهم نخنديده بود!
حس غريبي بهم دست داد و اين سئوال تکراري و اما بي جواب که:از کجا معلوم که اونها راست نميگن!
هميشه من بودم که به اونها ميخنديدم اما از کجا که من خنده دارتر نباشم۰شاید اونها برای خندشون دلیل منطقی تری داشته بودند.
شايد اونها از دلبستگي هاي واهي ،حب و بغضهاي عقده اي، رياکاريهاي حرفه اي، پفيوز بازيهاي دروني و هزار درد صعب العلاج روحي و دروني امثال من اطلاع داشتند. شايد اونها ميديدند آنچه که من نميبنم.
هيچي نگفتم و براي اينکه بيشتر بهم نخندند ، برگشتم اما صداي يکيشون توي گوشم هنوز ميپيچه که با صداي بلند گفت:عمو بازم بيا اينجا آخه تو خيلي خنده داري!!!
شما هم اگه تونستيد يک سر بهشون بزنيد .ببينيد به شما هم ميخندند. آدرسشون جاده شهريار آسايشگاه معلولان ذهني قدس وابسته به بهزيستي.اگر هم نه! به مکانهاي مشابه اش بريد . چون تا دلتون بخواد از اين مراکز هست!