در جستجوی ویلا!!!
مهندس جان ! اینجا هر کسی هر بار با یک خانم میاد!!! کسی هم با کسی کاری نداره ! شما هم میتونی راحت باشی »
.
این جمله رو آقای مشاور املاکی گفت که قرار بود چند تا ملک در شمال بهم نشون بده که اگر قسمت شد یکیش رو بخرم . البته من بعد از شنیدن جمله بالا خودم رو به نشنیدن زدم و حرف رو عوض کردم و گفتم «البته من مهندس نیستم اما سازه ملک چیه؟»اونم جوابم رو داد اما چون نپسندیدم قرار شد بریم یک ملک دیگه رو ببینیم!!!
.
«مهندس جان! اینجا بشین تو تراس رو به دریا و تا صبح برای خودت آب شنگولی بریز و به سلامتی رفقا نوش جون کن!!! اگر خواستی شماره ساقی مطمئنم بهت میدم که زنگ بزنی بلافاصله جلوی ویلاست!»
.
این جمله رو هم نشنیده گرفتم و گفتم «البته من مهندس نیستم اما اینجا شهرکی نیست امنیت نداره نمیخوام. اگر جای دیگه سراغ داری بریم مورد دیگه ای معرفی کن»نشست تو ماشین که بریم یک ملک دیگه ای نشون بده
.
«مهندس جان! نمیدونم اهل دود و دم هستی یا نه ! این موردی که بهت نشون میدم تراسش رو به کوه! فقط حال میده برای….»
.
یک نگاه با شک تو آیینه ماشین به خودم انداختم و حرفش رو قطع کردم و گفتم «اولا عرض کردم که بنده مهندس نیستم دوما به خوب یا بدش هم کاری ندارم سوما خدا وکیلی تو قیافه من چی دیدی که به جای توضیح درباره ملک از خواص حاشیه ایش حرف میزنی؟؟؟؟!!!»
.
«مهندس جان به نظرم رسید اهل حال باشی خواستم بهت حال داده باشم و خوشحالت کنم!!!بد کردم؟؟؟اگه بدت آمد خوب ببخشید! حالا تو بشین تا صبح اینجا نماز بخون!»
.
این جمله رو هم باز آقای مشاور املاکی گفت!!!
.
تکمله: من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم
.