Alireza Jokar

این سایت در حال تکمیل شدن است ...

Alireza Jokar

این سایت در حال تکمیل شدن است ...

نوشته های بلاگ

خاطره


«خاطره»دختر همسایه مون کلاس دوم دبیرستان بود و من کلاس دوم راهنمایی!
.
تمام عشقم این بود وقتی که توی کوچه فوتبال بازی میکنم «خاطره» در خونه شون رو باز و بازی من رو تماشا کنه!!!
اتفاقی که هر روز بعد از ظهر میافتاد و معمولا آخر بازی یا وسط بازی خاطره من رو صدا میزد و میگفت:
.
علیرضا! ماشالله چقدر خوب بازی میکنی! میپری دو تا سنگک برای ما بگیری؟؟ منم میگفتم«چشم»
.
علیرضا ! ماشالله چه شوت محکمی زدی چشم نخوری!! من میخوام لباس بشورم ؛ امشب مشقهای من رو مینویسی!!!؟؟منم میگفتم«چشم»
.
علیرضا! ماشالله چه تکنیکی داری !!! راستی داری پنج تومن به من قرض بدی؟؟؟!! منم میگفتم «چشم»
.
این داستان هر روز ادامه داشت فوتبال کوچه ای ، «علیرضا»گفتنهای خاطره و «چشم» گفتنهای من…
.
تا اینکه یک روز خاطره در رو باز و من رو صدا کرد برم‌ خونشون . من همیشه تا در خونه رفته بودم اما تو نرفته بودم!!!
.
خاطره گفت«علیرضا جون نترس نه نون میخوام نه مشقام مونده نه پول دستی لازم دارم فقط میخواستم یک زحمت بهت بدم!!!
دیشب پدر و مادر مسعود تپل آمدند خواستگاریم!!!ما شناخت زیادی از مسعودجون نداریم میشه بری از بچه محلا تحقیق کنی که خدای نکرده یک وقت مسعود جون اهل دعوا و دوا و سیگار نباشه!!!بالاخره هر چی باشه تو مثل داداشم میمونی ، خدا از برادری کمت نکنه!!!»
.
پی نوشت: مواظب تعریفهایی که ازتون میکنند باشید!!!
.
پی نوشت (۲):هر روزمون ولنتاین بود وقتی ولنتاین مد نبود!!!
.
#طنز #طنز_اجتماعی#طنزاجتماعی#داستان #داستان_کوتاه #نوستالژی #نوستالژیک #نوستالژی_کودکی #والنتاین #علیرضا_جوکار
یک دیدگاه بنویسید