خاطره
14 مارس 2022
داستان کوتاه,دل نوشته,طنز نوشته
«خاطره»دختر همسایه مون کلاس دوم دبیرستان بود و من کلاس دوم راهنمایی!
.
تمام عشقم این بود وقتی که توی کوچه فوتبال بازی میکنم «خاطره» در خونه شون رو باز و بازی من رو تماشا کنه!!!
اتفاقی که هر روز بعد از ظهر میافتاد و معمولا آخر بازی یا وسط بازی خاطره من رو صدا میزد و میگفت:
.
علیرضا! ماشالله چقدر خوب بازی میکنی! میپری دو تا سنگک برای ما بگیری؟؟ منم میگفتم«چشم»
.
علیرضا ! ماشالله چه شوت محکمی زدی چشم نخوری!! من میخوام لباس بشورم ؛ امشب مشقهای من رو مینویسی!!!؟؟منم میگفتم«چشم»
.
علیرضا! ماشالله چه تکنیکی داری !!! راستی داری پنج تومن به من قرض بدی؟؟؟!! منم میگفتم «چشم»
.
این داستان هر روز ادامه داشت فوتبال کوچه ای ، «علیرضا»گفتنهای خاطره و «چشم» گفتنهای من…
.
تا اینکه یک روز خاطره در رو باز و من رو صدا کرد برم خونشون . من همیشه تا در خونه رفته بودم اما تو نرفته بودم!!!
.
خاطره گفت«علیرضا جون نترس نه نون میخوام نه مشقام مونده نه پول دستی لازم دارم فقط میخواستم یک زحمت بهت بدم!!!
دیشب پدر و مادر مسعود تپل آمدند خواستگاریم!!!ما شناخت زیادی از مسعودجون نداریم میشه بری از بچه محلا تحقیق کنی که خدای نکرده یک وقت مسعود جون اهل دعوا و دوا و سیگار نباشه!!!بالاخره هر چی باشه تو مثل داداشم میمونی ، خدا از برادری کمت نکنه!!!»
.
پی نوشت: مواظب تعریفهایی که ازتون میکنند باشید!!!
.
پی نوشت (۲):هر روزمون ولنتاین بود وقتی ولنتاین مد نبود!!!
.
#طنز #طنز_اجتماعی#طنزاجتماعی#داستان #داستان_کوتاه #نوستالژی #نوستالژیک #نوستالژی_کودکی #والنتاین #علیرضا_جوکار